مهدیمهدی، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره
شروع وبلاگشروع وبلاگ، تا این لحظه: 13 سال و 4 روز سن داره

قشنگترین بهانه زندگیم

بازگشت از مشهد

سلام دوستان خوب و مهربانم ما از مشهد برگشتیم جای همگی خالی خیلی خوش گذشت نایب الزیاره همه شما دوستان خوبم هم بودم مهدی هم خدارو شکر خوبه و تو این سفر پسر خیلی خوبی بود الان خیلی خسته ام انشااله میام و از سفرمون بیشتر میگم و عکسهای گل پسری را هم میذارم ...
18 اسفند 1392

این روزهای ما...

سلام عزیز دل مامان این روزها خیلی سرم شلوغه به خاطر همین دیر به دیر میام اینجا اول اینکه خیلی شیطون شدی از مبل میری بالا خودتو پرت میکنی پایین بعدش گریه میکنی اخه این چه کاریه من نمیدونم هرچی اسباب بازی داری از اتاقت میاری بیرون میریزی وسط ولی باهاشون بازی نمیکنی فقط کار منو زیاد میکنی ماشااله خیلی خوب راه میری دیگه به همه جا سرک میکشی یه جورایی خودکفا شدی قربونت برم  حرف زدنت هم خیلی بامزه شده کلمه هایی که میگی :ابه .به به . مامان . بابا . جیش . عزیز . ایاهم یعنی اللهم مثلا میخوای صلوات بفرستی .ادو یعنی علو .جیز . ادیشه یعنی الهی شکر . نی نی که به همه میگی نی نی . فعلا چیز دیگه ای یادم نمیاد  دست و پاهاتو چشماتو موهاتو میش...
13 اسفند 1392

سورپرایز بابایی..

چند روز پیش به بابایی گفتم دلم لک زده برم مشهد بابایی چیزی نگفت تا دیروز اومد وگفت انشااله 4 شنبه میریم پابوس امام رضا (ع) خیلی خوشحال شدم خدارو شکر کردم که قسمت شد بریم مشهد عزیز دلم انشااله قسمت باشه بریم میشه دومین بار که شما میری پابوس امام رضا(ع)   محمد عزیزم ممنون که باز هم من را سورپرایز و خوشحال کردی  ...
12 اسفند 1392

ویروس گوارشی

سلام خوشگل من عزیز دلم 3 روز گذشته بدترین روزهای زندگیم بودن اخه شما خیلی حالت بد بود واز 5شنبه غروب تبت شروع شد اولش کم بود که بهت استامینوفن دادم ولی شب که شد تبت بدتر و بدتر شد تا خود صبح ناله کردی منم بالا سرت بیدار نشسته بودم که خدایی نکرده تشنج نکنی 6 صبح بود که تبت بدجور رفت بالا طوری که لپات سرخ شده بود لبات ترک خورده بود و خون میومد الهی من بمیرم برات که انقدر اذیت شدی سریع حاضر شدیم ببریمت دکتر که وسط راه بالا اوردی اونم چه بالا اوردنی تمام لباسای خودت و من کثیف شد رنگ صورتتم شده بود مثل گچ دیوار داشتم از ترس سکته میکردم برگشتیم خونه لباساتو عوض کردیم رفتیم بیمارستان عرفان دکتر گفت ویروسه گوارشیه تا یه هفته طول میکشه اومدیم خون...
4 اسفند 1392

عکسهای رنگی رنگی

عزیز دل مامان دیروز بابایی مجبور شد که سرکار بمونه و من و شما تنها موندیم البته عصر باباجون و مامان جون اومدن خونمون که هم من خیلی خوشحال شدم هم شما ولی یک ساعت بیشتر نموندن و به عشق شما اومده بودن عشق کوچولوی من  عصر که شد خیلی نق نق کردی حاضر شدیم رفتیم با کالسکه یه دور زدیم بعدشم رفتیم اتاقت یه چندتا عکس گرفتیم شبم که با بدبختی خوابوندمت کلی گریه کردی و باباتو میخواستی دیگه انقدر اشک ریختی که اشک منم دراوردی           تو این عکس هم داشتی چوب شور میخوردی    دستتو گرفتی بالا که از من چوب شور بگیری قربون دستت برم       ...
1 اسفند 1392

اولین خرید لباس عید

عشق کوچولوی مامان سلام دیروز با بابایی رفتیم برای عیدت لباس گرفتیم البته فعلا یک دست گرفتیم تا بعد بریم انشااله بقیشم بگیریم مبارکت باشه عزیزم البته شلوارش برای تولدته که نگه داشتم برای عیدت             عزیز دلم من و بابایی عاشقتیم                                        ...
30 بهمن 1392

عکسهای مهدی جونم

                                        این چندتا عکس برای دیشبه ...                                         اخه این چه مدل نشستن روی مبله من نمیدونم   الهی من قربون اون خنده خوشگلت برم   اولین باری که چیپس با ماست خور...
29 بهمن 1392

حساسیت به پوشک...

عزیزم چند روزی بود که وقتی پوشکتو عوض میکردم میدیدم کناره های پاهات جوش زده دیگه دیشب دیدم بدتر شده گفتم شاید به خاطر پوشکته ولی باز هم شک کردم اخه از روزی که به دنیا اومدی برات مولفیکس میبستم نمیشد که یه دفعه حساسیت پیدا کنی خلاصه این شد که امتحانی پوشکتو عوض کردم و خدارو شکر خیلی بهتر شدی شنیده بودم مولفیکس کیفیتش اومده پایین ولی باور نکردم تا اینکه پاهای شما جوش زد فعلا مارک confyو مرسی را گرفتیم تا ببینیم کدوم بهتره   ...
29 بهمن 1392

این روزهای یک سالگی

سلام عشق کوچولوی مامان  عزیز دلم باید مامانو ببخشی بابت این همه تاخیر تو به روز کردن وبلاگت  اخه ماشااله خیلی شیطون شدی و تمام وقت مامانو گرفتی یک لحظه نمیتونم ازت چشم بردارم وقتی هم که میخوابی تند تند کارای خونرو انجام میدم چون وقتی بیداری عملا هیچ کاری نمیتونم انجام بدم  دیگه اینکه کم کم خونه تکونی هم شروع کردم یکم زوده ولی با وجود شما باید کم کم انجام بدم البته بیشتر از بابای بنده خدا کار میکشیم که قربونش برم وقتی از سرکار برمیگرده با اینکه خستست ولی خیلی به مامان کمک میکنه تازه امسال زرنگ شدم چون خرید عید خودمو انجام دادم یادش به خیر پارسال چون یک ماه از زایمانم گذشته بود همچنان وزنم بالا بود برای خرید لباس کلی گشتیم ا...
26 بهمن 1392