یه روز خوب برفی...
امروز صبح وقتی بابایی میخواست بره سرکار گفت پاشو ببین چه برفی اومده خیلی خوشحال شدم این شد که وقتی شما از خواب بیدار شدی سریع حاضرت کردم و رفتیم حیاط برای عکس انداختن ولی وقتی دونه های برف میریخت رو لباست میترسیدی و گریه میکردی میخواستیم برگردیم بالا که پارسا و مامانش هم اومدن و رفتیم یکم برف بازی کردیم میخواستی دونه های برف را از رو لباست برداری  ...
نویسنده :
مامان زهرا
14:14
اتفاقهای بد
دردونه من این روزها همش میخوای بلند بشی و راه بری ولی چون هنوز درست نمیتونی تعادلتو حفظ کنی مدام میخوری زمین دیروز من تو اتاق خواب بودم اومدم دید بلند شدی ایستادی تا منو دیدی اومدی بیای سمتم که از پشت خوردی زمین چنان صدایی داد که نگو داشتم از ترس سکته میکردم سریع بلندت کردم دیدم دهنت پر شده از خون دست و پامو گم کرده بودم فقط خدا خدا میک...
نویسنده :
مامان زهرا
20:22
جشن بانک ملت
عزیز دل مامان روز شنبه من و بابا به اتفاق شما رفتیم جشنی که بانک ملت تدارک دید ه بود البته وقتی بابایی گفت که دعوت شدیم من مخالفت کردم و گفتم ما نمیایم خودت برو به خاطر شما نمیخواستم برم اخه گفتم اونجا شلوغه اذیت میشی ولی بابا گفت اگر اذیت شد برمیگردیم خونه و این شد که رفتیم و خوب هم شد که رفتیم اخه خی...
نویسنده :
مامان زهرا
19:51
این روزهای زنبور کوچولو
مهدی جونم طی 3 روز گذشته راه رفتنت خیلی بهتر شده هنوزم میترسی ولی خیلی دوست داری راه بری وقتی بلند میشی برای خودت دست میزنی و کلی ذوق میکنی کلماتی که میتونی بگی ( نی نی )که بیشتر منظورت به خودته (آبه)مدام جلوی یخچال میایستی و میگی آبه (جوجو)که خیلی بامزه میگی (ما)منظورت مامان هستش ولی پشت سر هم میگی ما ما ما که من کلی ذوق میکنم (بو) به بابا میگی بو (دد)تا میبینی ما داریم حاضر میشیم پشت سر هم میگی دد دد دد (جیزه)وقتی میری سمت تلوزیون یا هر جای دیگه که خطرناکه میگی جیزه ولی باز کار خودتو میکنی دیگه چیزی یادم نمیاد به شیطنت هاتم که هروز اضافه میشه و هروز شیرینتر از روز قبل قربونت برم که انقدر نازی در کل پسر خوش ...
نویسنده :
مامان زهرا
18:12
جشن دوم
بالاخره اومدم تا عکسهای جشن دوم را هم بذارم از دوستای گلم معذرت میخوام که دیر شد اخه بعد از جشن تولد مریض شدم که البته بیشتر به خاطر خستگی بود واقعا خسته شده بودیم هم من هم بابایی ولی ارزششو داشت چون به همه خوش گذشته بود و کلی از تزیینات و بقیه چیزها تعریف میکردن خدارو شکر که به خوبی برگزار شد کارت دعوت برای مهمانها زنبور کوچولو برای دیدن ادامه عکسها بریم ادامه مطلب... کیک تولد که با عکس پسرم تزیین شده بود داره فکر میکنه که چجوری میتونه به این کیک ناخونک بزنه از شواهد پیداست که موفق شده ...
نویسنده :
مامان زهرا
17:39
اولین قدم
امروز گل پسرم اولین قدمشو برداشت هوراااااااااااااااا خیلی خوشحالم خدایا شکرت که به پاهای پسرم قدرت دادی تا بتونه قدم برداره مهدی جان اولین قدمهایت مبارک ...
نویسنده :
مامان زهرا
16:58
عکسهای جشن اول
چرا اینقدر دوست دارم چرا هر بار که کنارم حست میکنم خدارو شکر میکنم مگر چقدر گذشته از بودنت کنارم از روزی که چشمم افتاد به نگاهت انگار همین دیروز بود تو بیمارستان چقدر از دیدنت خوشحال بودم ولی انگار این خوشحالی زیاد طول نکشید اخه به خاطر کمبود اکسیژن تورو گذاشته بودن تو دستگاه یادته ما مانی...
نویسنده :
مامان زهرا
2:00
تولدت مبارک
زیباتزین هدیه خداوند تولدت مبارک مهدی جانم عزیز دلم تولد یک سالگیت مبارک ...
نویسنده :
مامان زهرا
15:54
عکسهای اتلیه
این هم از عکسهای اتلیه مهدی جونم که از 3 ماهگیش میذارم البته چون با دوربین ازشون عکس گرفتم کیفیتشون زیاد خوب نشد بریم ادامه مطلب و عکسهای جدید 3تاعکس دیگه هم هست که از همه عکسها قشنگتر شدن که یکیشو بزرگ کردیم که انشااله با عکسهای تولد میذارم ...
نویسنده :
مامان زهرا
13:10










